زندگی دیگران را نابود نکنیم

جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار میکنی؟

-پیش فلانی.

-ماهانه چندمیگیری؟

-پنج هزار.

-همش همین؟! . چه طور زنده ای تو؟ . صاحبِ کار ، قدر تورو نمی دونه . خیلی کمه...

یواش یواش از شغلش دل سرد شد و درخواست حقوق بیشتر کرد.صاحب کار،هم قبول نکرد و هم اخراجش کرد.

*قبلا شغل داشت.اما حالا بیکار است.


زنی بچه ای را به دنیا آورد.

زن دیگری گفت: به مناسبت تولد بچه تون شوهرت چی واست خرید؟

-هیچی.

-مگه میشه...؟! یعنی تو براش هیچ ارزشی نداری؟!

بمب را انداخت و رفت.

ظهر که شوهر به خانه آمد ، دید که زنش عصبانی است و ...

کار به دعوا کشید و تمام.


پدری در نهایت خوشبختی است.

یکی می رسد و می گوید: پسرت چرا بهت سر نمی زند؟ یعنی اونقد مشغوله که وقت نمیکنه؟

و با این حرف ، صفای قلب پدر را تیره و تار کرد.


*این است سخن گفتن به زبان شیطان...

درطول روز خیلی سوال هارا ممکن است از همدیگر بپرسیم:

-چرا نخریدی؟

-چرا نداری؟

-چه طور این زندگی را تحمل میکنی یا این زندگی را؟

-چطور اجازه می دهی؟

ممکن است هدفمان صرفا کسب اطلاع باشد یا از روی کنجکاوی یا فضولی و... اما نمی دانیم چه آتشی به جان شنونده می اندازیم.

( کور ، وارد خانه ی مردم شویم و کَر بیرون بیاییم )

/ 1 نظر / 34 بازدید
amiratefi

دغدغه ذهنی مون نزدیکه