هر شب آرام بخواب...

نجاری بود که زن زیبایی داشت که پادشاه را مجذوب خود کرده بود.

پادشاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را فردا اعدام کنید.

نجار آن شب نتوانست بخوابد ...

همسر نجار گفت :مانند هر شب آرام بخواب ...   

" پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار "

کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد ...

صبح صدای پای سربازان را شنيد...

چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم ...

با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند...

دو سرباز با تعجب گفتند : پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی ...

چهره نجار برقی زد و نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت ...

همسرش لبخندی زد و گفت : (مانند هر شب آرام بخواب , زيرا پروردگار يکتا هست و درهای گشايش بسيارند)

فکر زيادی انسان را خسته می کند ...

"درحالی که خداوند مالک و تدبير کننده کارهاست"

/ 1 نظر / 46 بازدید